مردی به هر کسی می رسید، جملات بی سر و ته بهم می بافت و سوالات عجیب و غریب می پرسید، در مجلسی نزد ملا آمد و گفت: من  از شما چهل سوال می پرسم، اگر در یک جمله جواب همه را بدهید به شما پانصد دینار می دهم. ملا گفت: اول پول را بده، بعد سوال کن.

آن مرد پول را نزد یکی از دوستان ملا گذاشت و شروع کرد به آسمان و ریسمان بافتن و سوالات مختلف پرسیدن. ملا هم ساکت بود و گوش می کرد. وقتی سوالات مرد تمام شد ملا گفت: جواب این همه سوال را فقط در یک کلمه می دهم... "نمی دانم"! مرد که از پاسخ ملا حیرت کرده بود آن جا را ترک کرد!!!