درویشی به دهی رسید
عدّه ای از بزرگان ده را دید که نشسته اند
پیش رفت و گفت :
چیزی به من بدهید
وگرنه به خدا قسم با این ده همان کاری را می کنم که با ده قبلی کردم .
آنها ترسیدند و هر چه خواسته بود به او دادند . بعد از او پرسیدند : با ده قبلی مگر چه کرده ای ؟
گفت : از آنها چیزی خواستم ، ندادند
آمدم اینجا ، شما هم اگر چیزی نمی دادید به ده دیگری می رفتم!!!